چای وطن
قابِ چوبی حاویِ پیام ماندگارِ مادربزرگم را بر دیوارِ بالای پیشخانِ آشپزخانه میآویزم. فضا از بخارِ آب، مِهآلود است. آوازِ پُرغمِ شجریان با غُلغُلِ پُرجوشِ کِتری در هم میآمیزد. هرازگاه فوارهای بُخار از کِتری بیرون میزند و قوریِ چینی بالای آن میلرزد. ابری سپید چون دودِ چراغِ جادو، عطرِ چای را در آپارتمانِ چهلمتری میپراکنَد. زمانسنجِ روی پیشخان که همسرم روی بیست دقیقه گذاشته بود، به سه میرسد.
مینو با عینکِ درشتی برچشم و بلوزدامنِ سُرمهای بر تن، کنارِ تکپنجرهٔ آپارتمان، پشتِ رایانه سرگرمِ نوشتن است. میگوید، ” دلم برای ترانه شور میزنه. زنگ نزد. آیا هنوز برنگشته خونهش؟ هِی چشمم میدُوِه این گوشه روی اسکایپ. خیال میکنم داره سوسو میزنه.“
از سرامیکِ سردِ کف بر فرشِ جاجیم زردِ آفتابی پا میگذارم و با سه گام به قفسهٔ کتابها میرسم. ”دلبرم، میگی چکار کنم؟ خودش نخواست باهامون بیاد. من که نمیتونم به اون خرابشده برگردم. اونها واسه تکتکِ مقالههام توو این ده سالِ بعد از هفتادوشیش پرونده ساختند. کاش همین جا بمیرم، جنازهم هم دستِشون نرسه—“
”بسه دیگه، عزیزم. نیازی نیست هِی این حرف را بگی. درهرحال دخترمون حق داشت. نتونست راضی بشه که از شهر و آدمهایی که باهاشون بزرگ شده دل بکَنه. وقتی هم بیخونه شدیم طفلی جیک نزد، رفت خونه مادر حمید. تو هم اینقدر جوش نزن، نگرانی برای قلبت خوب نیست.“
آهنگ شجریان را کم میکُنم. مینو به فکر قلبِ منه، ولی من پیِ نجات از این خواری. خودش شبها بی قرص خوابش نمیبَره. بهتره کمکم بهش جریان را بگم تا از خبرهای ایران جا نخوره. سرگذشتِ حاجی بابای اصفهانی را از کتابخانه برمیدارم. دیشب که آن را میخواندم، آخرِ فصلِ بیست و هشت خوابم گرفت. در مبل بزرگ پشت صندلیِ مینو فرو میروَم. این کاناپه روزها دیوانِ چاینوشیِ ماست و شبها جای خوابِ پسرمان کامران. مینو و من در تختخوابشوی فلزی کنار آن میخوابیم.
زوزهٔ ریزی از آشپزخانه میآید.
به یخچالِ زیرکابینتی اشاره میکُنم. ”عزیزم، کامران قول داد کسی را بیاره، ویز ویزِ موتور این یخچال فِسقلی را بگیره. انگار آخرش باید خودم دستبهکار شَم.“
رویش را لحظهای از مانیتور به سوی آشپزخانه میچرخانَد. ”راست میگی، صداش شبها نمیذاره بخوابیم، روزهام تمرکزم را بههم میزنه.“
در گرماگرمِ رأیگیری برای گزینشِ رئیس جمهورِ ایران، جوانانِ خشمگین از مهندسیِ انتخابات، در اعتراض به دستکاریِ صندوقها به خیابانها ریختند. آشفتگی و نااَمنی بالا گرفت. دولت از پسِ کنترلِ جمعیت برنیامد. مدیرانِ ناتوان، اوباشِ زندانی و لاتهای خیابانی را سازماندهی کردند و کنارِ پلیس به جان مَردم انداختند.
دور از هیاهوی ایران، در آرامشِ این گوشهٔ دِنج فقیرانه در انگلیس، نگرانِ فرزندان وطنم. روی گیسِ بافتهٔ مینو دست میکِشم. ”دلبرم، اون را بذار کنار، بیا تا این پسره سروکلهش پیدا نشده کمی باهات حرف بزنم. دلم خیلی گرفته.“
میگوید، ”باشه. صبر کن چای دم بکِشه. باید کارِ این مقاله را زودتر انجام بِدم تا شِندرغاز بریزن به حسابمون. با چای تازهدم میآم چفتِ دلت میشینم.“
”چای درست کردنِ تو مادربزرگم را یادم میآره. خدا بیامُرزهش. سماور زغالیِ طلاییرنگی داشت، ساختِ بروجرد. بهش میگفت ’حمام برنجی.‘ یک ساعت شنی از کشو درمیآورد، سروته میکرد. توو قوریِ چینی چای و آبجوش میریخت، میذاشت بالای تاج سماور. خیلی به زمان دَم کشیدن توجه داشت، مثل تو. روزی که مادرم و من اومدیم خواستگاریت یادته؟ وقتی با چای ازم پذیرایی کردی، مادرم دمِ گوشم گفت، ’این دختره به دلم نشست. طبیعی و دلپسنده، مثلِ چایِ خوشدَمی که برامون آورد.‘“
مینو به نمایشگر خیره میشود، با پنجهٔ دو دست موهایش را پشتِ سر میکِشد و نفسِ تُندی بیرون میدمد. گویی کلافه است. ”هیچکی گمون نداشت با انقلاب، زندگیِ همه اینجور پُرآشوب شِه. اون حکومتِ فرومایه مردم را واداشت سرِ چیزهای مسخره نِق بزنَن و سنتهای قشنگ را فراموش کنند. یادته سماوری که مامانم توو جهیزیهم گذاشت؟ انداخته بودیم گوشهٔ انبار خاک میخورد.“
با سر تأیید میکنم. ”همون انباری که با خونه مصادره کردند. این هم قدرشناسیشون بود از سالها رنجی که بُردم.“
”خونه و خودرو و هرچی داشتیم رفت، همه فدای یک تارِ موت. البته اون روزها خیلی سخت گذشت. همهٔ آشناها یکباره نیست شدند. تنها و بیکَس شدیم . . . فراموش کن عزیزم.“
کتابم را از نشانهٔ لای آن باز میکنم. صحنهای در خانهٔ دکتر است که شاعرِ دربار شعری در مدحِ شاه میخوانَد.
وقتِ انشای قصیده، حاضران سراپا گوش و مدهوش ایستاده بودند. پادشاه بانگ برآورد، ”آفرین! نیکوست؛ تو بیگمان شاعری و شایستهٔ ملکالشّعراییِ ما. فردوسی در قیاس با تو که بود؟ اما محمود غزنوی خاک بود.“ سپس رو به ایلخانی[1] گفت، ”برو دهانش را ببوس و چون چنین کردی، آن را با قند و نبات پُر کن.“
ایلخانی با ریش انبوه و پُرپشت به سوی شاعر رفت و بوسهای سخت بر لبانِ او نواخت که دهانِ شاعر پر از مویِ ریش شد. سپس از بشقاب شیرینی مُشتی برگرفت، دهانِ شاعر را بیاَنباشت و به رسمِ روز با انگشتانش در دهان او فِشُرد.
شاعر بهظاهر، سخت در رنج شد اما کوشید خود را در نهایتِ سُرور نشان دهد. پیچ و تابهای شگِفت و تبسُمی ساختگی بر چهره مینشاند ولی ناخواسته اشک از چشمان و شیرهٔ قند از گوشهٔ لبانش فرو میچکید.
آنگاه پادشاه، درباریان و ملازمان را بیرون کرد و ضیافتِ شاهانه آغازید . . .
کسی به پنجره میزند. کلیدی در قفل میچرخد.
به مینو زهرخند میزنم. ”دیدی دلبر؟ پسره اومد، ولی تو نیومدی تا سفرهٔ دلم را برات باز کنم. گاهی حس میکنم میخوام بترکم.“
کامران با بارانیِ جگری و شلوار جینِ آبی وارد میشود. ”خُب، پس شما دو تا یک گوشهٔ دِنج پیدا کردین، ها؟“ کمی جلوتر میآید و زیپهای پوتینش را باز میکند.
مینو میگوید، ”سلام پسرم. همین خوبه. توو این قوطی کبریت دیگه مثل ایران جا برای فاصله گرفتن نداریم. دوست و همسایه هم دمبهدم در نمیزنند.“ سرتاپای کامران را وراَنداز میکُند. ”اون پوتینهای پُرگِل را بذار دمِ در.“
میگویم، ”پسر، انگار دیگه بچهها به خودشون زحمتِ سلام کردن هم نمیدن.“
کامران بارانیاش را درمیآورَد و به جالباسی دیواری کنار در، نزدیکِ مینو میآویزد. ”بیخیال شین بابا. بابابزرگ هم که هِی میگفت، ’به بزرگترها سلام کن. با ادب باش.‘ آخرِسر خودش به خدا سلام کرد، تموم شد و رفت.“
مینو سمتِ من میچرخد و زمزمه میکُند، ”بهت گفته بودم، اینجا با ایران فرق داره. توو مدرسه میبینم معلمها به شاگردها سلام میکُنند.“
با خشم کتاب را روی میز میاندازم. ”شیخها که چیزی از فرهنگِ ایران نمیدونند. توو رسانه و مدرسه، عربی بلغور میکُنن و نوحه میخونند. جوونهای ما بیخبر از ادبِ نیاکان، از دیگران اُلگو میگیرند.“
مینو با ابروهای جمعشده، کُت کامران را از کنار رایانه پس میزند. ”عزیزم، داره از پالتوت آب میچکه. توو حموم آویزونش کن.“
لبهای کامران با لبخندی کوچک جمع میشود. نگاهش را به مادرش میدوزد و دستش را روی شکم میگذارد.
مینو به پشتِ دست خود میزند. ”میدونی ساعت چنده؟ ما بیتو شام خوردیم. ساعت دهه. غذات را گذاشتم توو یخچال.“
چشمانِ کامران برق میزند. با دندانهای قفلشده و لبخند، دو مشتش را بالا میبرد. ”مژده! خوابگاه جور شد، کلید گرفتم.“
مینو با اخم، از گوشهٔ چشم به پسرش نگاه میکند. ”چندنفر توو یک اتاق؟“
کامران یک بشقاب پلوخورش را از یخچال در مایکروویو میگذارد. ”دو تا هماتاقی. یک پسره دانشجوی پاکستانیه. اون یکی بریتانیایی، از اسکاتلنده. جاش جمعوجوره، حدود یکسومِ اندازهٔ اینجا.“
”از این سوییت هم تنگتر؟ چرا همینجا با ما نمیمونی، پسر؟“
”مادر، چی میگی! اومدیم و این خونه را دولت ازَتون پس گرفت، درس خوندنِ من چی میشه؟ وسطِ ترم سرگردون میشم.“
زمانسنج زنگ میزند.
مینو با نگاهی به من از پشتِ میز برمیخیزد و به سوی چای میرود. ”عزیزم، برای امروزم بسه دیگه. کامپیوتر مال شما.“
میگویم، ”از بس حرف زدم نذاشتم کار کنی. تو مهربون، پُرحرفیهای این روزهام را به روم نمیآری. دستِ خودم نیست . . . پس من میشینم پشت کامپیوتر تا ادامهٔ داستان را بنویسم.“
نگاهم میکند. ”حوصلهٔ تو پایان نداره! پیشنویسهای دیروزِت را ویرایش کردم. گذاشتم توو پوشهٔ داستانهای کوتاه. اسکایپ را نبندی. چشمبهراهِ زنگِ ترانهام.“
کامران دستش را مثل بادبزن به دو سو میبَرد. ”خدا به ما یک آبجیِ خُلوچِل داده، باشه.“
به او اخم میکُنم، کتاب را به قفسه برمیگردانم و سمتِ رایانه میروَم. وقتی سرگرم کار میشوم، صدای لَق لَق استکانها در نعلبکی را میشنوم. عطرِ چایِ لاهیجان به مشامم میرسد. به مینو لبخند میزنم.
او سینیِ وَرشوی قدیمی را روی میزعسلی میگذارد و قطرههای چای پاشیده در نعلبکیها را دستمال میکِشد. چایِ یاقوتی در چهار استکان کمرباریک میدرخشد و شَبَحهای کدِر، از روی آنها رقصان برمیخیزند.
به هم لبخند میزنیم. دلم آرام میگیرد. ”دلبرم، دستت درست.“
کامران شانه بالا میاندازد. ”اگه خواهرِ ما عقل توو کلهش بود، خانواده و آیندهش را وِل نمیکرد، بچسبه به بُویفِرِند و انتخابات.“
مینو مُشتش را جلوی دهان خود میگذارد. ”یعنی چی دوستِپسر؟ ترانه و حمید نامزَدند. وانگهی، خواهرت نخواست پناهنده بشه. به پسندِش احترام بذار.“
کامران با بینیِ چروکیده به سینیِ چای اشاره میکُند. ”ای بابا، این چایعلفیها چیه خاله فرستاده! قهوه کوبایی بزنین، حال کُنین. دارم دستمزدهای کاستاکافی[2] را جمع میکُنم تا براتون دستگاهِ کیورِگ بگیرم.“
در حالِ تایپ میگویم، ”توو این غُربَت، هیچچی مثل چایِ وطن نیست، اونهم وقتی مینو دم کرده باشه.“
مینو زیرِ شیر آشپزخانه کتری را پُر میکند. ”پسرم، اون ساعتینُهپوندِت را برای خرجهای دانشگات پسانداز کن. ما از اونجور چیزها نمیخواهیم.“
کامران تکخند میزند ”پسانداز؟“ سرش را به دو طرف تکان میدهد. ”هرچی ایران پسانداز کردم بسه. با توَرم و قیمت ارز همهش بادِ هوا شد. بهتره هرچی دارم خرج کنم یا برای شما چیزی بخرم. شیخها میگفتن بهشت زیر پای پدرمادره، درست میگم؟“
مینو قابلمهای روی اجاق میگذارد. ”از اون دستگاهها توو مدرسه داریم. معلمها کپسولهای چای و قهوهٔ کیورِگ از کیفشون در میآرن، میذارن توش، فِرت فِرت سیثانیهای لیوانهاشون پُر میشه.“ نگاهی به قوری میاندازد و دو دستش را سوی استکانهای پُرچای باز میکند. ”من چاییم را میذارم بیست دقیقه دم میکِشه، تا میشه این.“
”آخه مادر، وقت طلاست، نمیشه پای چایی بریزیم. این کیورگها بیشتر حال میده.“
”چایِ اصلِ لاهیجان را با این مادههای ساختگی برابر نکُن. از بوشون میفهمم قلابیاند. مگه خودت نگفتی انگلیسها پیش از نوشیدنِ شراب، گیلاس را میبَرن جلوی نور، بعد بو میکِشن، پیش از قورت دادن هم سیثانیه میچِشند؟ خب با چای هم همین کار را بکن، لذت ببَر. یک قطره از این بذار رو زبونت، ببین جوانههای چشاییت چی میگن.“
”بیخیال شو مامان. اینجام آدمهای عهدِ بوقی پیِ چیزهای اُرگانیکند.“
مینو به من لبخند میزند، سپس به کامران رو میکُند. ”وقتی فنجونهای اتاق معلمها را میشورم، زنگِ قهوهشون به زور با اسکاچِ زِبر پاک میشه. استکانهای خونه را پدرت با دست میشوره، همیشه تمیز و شَفافه. قوری را ببین. بدونِ لَکه.“
سر خم میکُنم. ”درسته. به چای بازاری سه جور مادهٔ شیمیایی میزنن تا طعم و رنگ و عطرش دلچسبِ مشتری بشه. چای ایران از این چیزها نداره. کارخونههامون قدیمیه.“
رایانه زنگ میزند. تپشِ قلبم بالا میرود. کامران از جلوی آینه دیواری به سوی ما میچرخد. عکسِ ترانه با شالی سبز برسر، وسطِ نمایشگر میآید.
مینو با چهرهای برافروخته و قدمهای کوتاه سمت من میدوَد. ”ترانهٔ مَن.“
کامران پوزخند میزند. ”هُول نشو، مامان!“
دکمهٔ سبز را میزنم.
چهرهٔ حمید با موهای آشفته ظاهر میشود. ”سلام پدر.“
”سلام، چطوری پسرم؟“
کامران نزدیک میشود، ” مردسالاری یعنی این. اسکایپِ دختره دست نامزدشه.“
مینو به پشتِ دستش میزند. ”ای خدا مرگم. پس کو ترانه؟“
حمید با لُکنت میگوید، ”چیز مهمی نشده مادر. زودتر اومدم خونه، دیدم چیز . . . اینترنت وصله، گفتم خوبه بهتون زنگ بزنم. بیشترِ جاها تلفن و شبکه قطع شده.“
مینو خم میشود و به نمایشگر اخم میکُند. ”عزیزم، پس زنت کجاست؟ به من راست بگو.“
مثلِ بچهٔ گناهکاری که در برابرِ پرسشِ مادرش هول شده، حمید با لکنت جواب میدهد، ”همین مادر. از دانشگاه تاکسی گرفتم رفتم بَرش دارم، اما ستاد پُر بود از مأمور. چنان شلوغ بود که نتونستم وارد بِشم.“
مینو چشمانش را ریز میکُند. ”پس چرا تنها برگشتی خونه؟“
حمید پیشانیاش را میخارانَد. ”آخه . . . هَمهوم[3] کار نمیکرد، نشد بهش زنگ بزنم.“
این پسرهٔ ساده دروغ هم بلد نیست بگه.
کامران لبخند میزند. ”یالّا، بیخیال شو. شاید جَوگیر شدی، تریپِ گزارشگری ورداشتی، اونهام گوشیت را گرفتن ، آره؟“
مینو کامران را آرام پس میزند. ”بذار ببینم چی شده. حمیدجان، از تلفنِ دیگه بهِش زنگ زدی؟“
”زنگ زدم، همهوش خاموش بود. راننده تاکسی هول کرده بود، هِی میگفت بریم. برگشتم که شاید خونه باشه. حالا که دیدم ترانه نیست، دارم میرم از پدرم ماشین بگیرم، دنبالش بگردم. شما بخوابین، به وقتِ شما صبح بهِتون زنگ میزنم.“
مینو صدایش میلرزد. ”انگار داری چیزی را پنهون میکُنی. اینجا تازه از دهِ شب گذشته ولی اونجا دیروقته.“
”بله مادر، خیلی از نیمهشب گذشته ولی مردم از نگرانیِ انتخابات بیرونند.“
کامران پووف میکند. ”خوشخیالها.“
میپُرسم، ”هنوز خودرو نخریدی؟ تو که گفتی داری دانشگاه درس میدی.“
حمید میگوید، ”ای پدر جان! ولو چند سال هم کار کُنم، با این حقوقها از پسِ خریدِ هیچ ابوقُراضهای برنمیآم. به پیشینهٔ خودتون نگاه نکنین.“
آه میکِشم. چرا جوونهای ایران باید از سرمایهٔ سرزمینشون بیبهره باشند؟ شیخها گمون میکُنن نمایندهٔ خدا ن. سر مردم را به هزار تا گرفتاری بند کردن، داراییها را بالا میکِشن، میگن هدیهای از جانبِ خداست!
حمید ابروانش را بالا میبرد. ”شما آموزشوپرورش درس داده بودین، مدرکِ دکترا داشتین، از همون اولِ استخدام، استادیار شدین. خبر دارم که تا رتبهٔ دانشیاری و استادی هم آسون بالا نرفتین. ولی این روزها، چه مربیِ تازهکار باشی، چه استادِ کُهنهکار، رسیدگی یکجوره: پَست و زننده. معاونِ دانشکده رفته پژو خریده به قیمتِ خدا تومن، بهش گفتن دو سال دیگه آماده میشه.“
با دو کفِ دست موهای کمپُشتِ بالای سَرم را به عقب میبَرم. ” میدونی با این همه چه رفتاری باهام کردند؟ توو سلول انفرادی داشتم میپوسیدم. چه سادهلوحانه به یک مُشت فریبکار اعتماد کردم. آخر عاقبتِ راستی و درستی در جایی که نادرستها سرِ کارن جز این نمیشه. کاش وقتی جوان و خوش بودیم کتابِ عمر بسته شده بود. “
مینو رویش را به سویم میچرخاند و با لبهای فشرده اخم میکُند.
تلخ میخندم و برمیخیزم تا او جای من بنشیند.
از روز پیش پنهانی با حمید در تماس هستم. هر دو چشمانتظارِ خبری از ترانهایم. هنوز باید از مینو پنهان کُنم. وای خدا اون جنازه که پیدا شده مال کیه؟ استکان چای را بالا میبرم و از پشتِ آن جامِ یاقوتی، مینو را دید میزنم.
شجریان آرام میخوانَد:
شعله فِکن در قفس ای آهِ آتشین. دستِ طبیعت، گُلِ عُمرِ مرا مَچین.
اَشکی در چشمم حلقه میزند. عطرِ چای را بو میکِشم. ترانهٔ دیگری میگذارم. کورش یغمایی میخوانَد:
منم یه ماهیگیرِ، تنها و خسته. کنار این بندر، توو بَلَم نشسته. قایقِ اُمیدِ من، به گِل نشسته.
این ترانه برایم آشناست. به پُشتیِ مبل لم میدهم و چشمانم را میبندم. یادِ سال ۱۳۵۳ و شیخانکوهِ لاهیجان میاُفتم، به گفتهٔ محلیها شیطانکوه. در دامنهٔ تپهٔ پوشیده از باغهای انبوه چای، روی پلهای سنگی، کنارِ یاری نشَستهم، استخری بزرگ را تماشا میکُنم. نسیمِ پاییزی میوزه. همین ترانهٔ غروبِ بندر را از بلندگوهای خودروی جدیدم میشنوم. رَخشِ چابکم را همین نزدیکی پارک کردم، یک جوانانِ زردِ خورشیدی نوِ نو. مدل جدید پیکان، نسخهٔ ایرانیِ هیلمنِ جیالاسِه. شرکتِ ایرانناسیونال براش بیستونُه هزار تومان قیمت گذاشته بود. برای خریدش باید یک سال حقوقِ معلمی را پسانداز میکردم، ولی من برای داشتنش روی پام بند نبودم. این تابستون اضافهکاری گرفتم، رفتم به مدرسهای شبانهروزی نزدیک زاهدان. روزی شونزده ساعت درس و مشاوره دادم، از بام تا شام. حقوق که گرفتم، راست رفتم نمایشگاهِ شرکت، این توسنِ فرمانکوچولو را همون روز از پشتِ ویترین بیرون کشیدم. بانکِ پارس یک وامِ چهاردرصدی برای خرجِ سفر بهِم داد. خودروی نو، پولِ نقد، مرخصیِ تشویقی، بنزینِ مُفت، لیتری ۶ ریال؛ همهچی برای ایرانگردی جور شد، از کران تا کران. اینجام تا از کرانهٔ خزر بِرم شهرهای شمال را بگردم، شهربهشهر تا جنوب بِرونم، دهروزه به ساحلِ خلیج فارس برِسم.
یغمایی هنوز میخوانَد:
دلم دیگه طاقتِ، دوریت را نداره. غروبِ بندر تو را، یاد من میآره.
یادش بهخیر، وسطِ بهشتِ چای نشَسته بودم. حالا چشمبهراهِ بستهای از اون چای هستم که از پُست برِسه.
صدای هِقهقِ مینو مرا به خود میآورَد. او به نمایشگر خیره شده و در حالِ نجواست.
”خدایا مرگِ این مادر را برسون. رئیسِ پارلمانِ ایران گفته . . .“
مکث و سکسکهای میکند.
”گفته، ’پرستارهای اورژانس خبر دادن که مأمورها یکی به اسمِ ترانه را با پارگیِ واژن آوردن و زود بُردن. بعد جنازهٔ سوختهش بیرون شهر پیدا شده.‘ اوه، نه، نه. نمیتونه ترانهٔ من باشه، هرگز! اگه اون بِره، دیگه چی برام میمونه؟“
کامران روی مبل نیمخیز میشود و با دهانِ باز به مادرش نگاه میکند.
استکانِ چایِ سردشده را برمیدارم تا در لگنِ ظرفشویی بگذارم. ناگهان پایم به پوتینهای پُرگلِ کامران میگیرد که جلوی راهم افتاده است. تلوتلو میخورم. استکان را نگه میدارم، ولی نعلبکی میلیزد و روی کف میشکند. خُردههای چینی به همه جا میپاشَد.
با چشمانی پُراشک به مینو نگاه میکنم. او از پشتِ دستمال سفیدی که روی بینی گرفته، به من زُل زده است.
تکههای تیز بزرگتر را برمیدارم و در روزنامه میپیچم. درِ زیرِ سینک را باز میکنم و مینشینم. روی سطل زباله، در گوشهٔ بالای کُمد به تکه چسبی سیاه چشم میدوزم. هفتهٔ پیش اینجا پنهانش کردم.
نوار چسب را میکَنم و به کپسولِ سیانورِ چسبیده به آن نگاه میاندازم.
نه، نه، این خودخواهیه. هنوز مینو هست. چاینوشی با مینو یعنی زندگی.
قرص و نوارچسب را کنار نعلبکی شکسته در مچالهٔ روزنامه میفشارم. همه را در زبالهها میاندازم. قد راست میکنم.
قاب چوبیِ روی دیوار نمناک است. روی شیشهاش قطرههای آب، موازی به پایین میدوَند. بر طرحِ قوری و قلب نوشته، ”آنجا که چای هست، امید هست.“[4]
[1] ایلخانی: امیرالاُمَرا، امیرِامیران
[2] Costa Coffee, قهوهخانههای زنجیرهای در بریتانیا
[3] همهو: همراه هوشمند، گوشیِ همراه
[4] Where there’s tea, there’s hope
