گُرد در آینه است

ادبی, تاریخی, خاطره.زندگی‌نامه, زنان, سیاسی, معاصر
۲,۴۸۰ واژه
story ali rad hero is in the mirror

در سپتامبر سالِ دوهزار و بیست‌ودو که ایران روزهای پیشامِهر را می‌گذرانْد، زندگیِ ما با دو رخدادِ توفانی پُرآشوب شد. خبرهای محَلی همه دربارهٔ یک تُندباد بود که داشت به سمتِ منطقهٔ ما در شرقِ کانادا می‌آمد. ادارهٔ طوفانِ کانادا اعلام کرد یک ابَرطوفان یا هوری‌کِیْن[1] از گِردبادهای استواییِ غرب آفریقا پاگرفته، در گذر از برمودا رشد کرده و رو به شمال خیز برداشته است. چندین جزیره در مسیرش را زیر و رو کرده بود. سطحِ هشدارها هر روز و هر ساعت بالاتر می‌رفت. مردم با هُجوم به فروشگاه‌ها، غذا، باتری، کپسول گاز و ظرفِ آب فراهم می‌کردند.

رسانه‌های فارسی‌زبان خبرهای ناگواری از زادگاهم ایران در قلبِ خاورمیانه می‌دادند. پلیسِ گشتِ ارشاد، زن جوانِ کُردی به نامِ ژینا را بازداشت کرده و چندساعت بعد بیهوش به بیمارستان بُرده بود. آن دختر هرگز به هوش نیامد. گزارش‌های دَم‌به‌دَم از پا گرفتنِ جُنبش‌های گسترده در ایران حکایت داشت. گروه‌های گوناگونِ مَردم در همهٔ استان‌ها به خیابان ریخته‌ بودند. ما دل‌نگرانِ توفان در ایران، گوش به اخبارِ طوفانِ محلّی داشتیم.

انجمن جهانی هواشناسی نامِ این ابَرطوفان را ”فیونا“ گذاشته بود. مراکز دولتی هُشدار می‌دادند که گسترهٔ آن در تاریخِ طوفان‌های ثبت‌شده بی‌سابقه است. در زادگاهم تُندباد و گِردباد تجربه کرده بودم ولی با نیروی ویرانگرِ ابَرطوفان و تورنادو[2] هنوز روبرو نشده بودم. این طوفان‌ها در اقیانوس شکل می‌گیرد و رفته‌رفته پهنه، تندی و توان آن بیشتر می‌شود. برخوردِ آن‌ها به نواحیِ آرامِ ساحلی، چالش‌های بزرگی به بار می‌آورَد. کِششی دوگانه داشتم: هوَسِ دیدن، هراسِ باختن. درونم شوقِ تجربهٔ این حادثهٔ کم‌نظیر با نگرانی از آسیب به خانهٔ نو درهم آمیخته بود. آن کاشانه را با دشواری و در تنگنا ساخته بودیم. زمانِ کمی از جاگیریِ ما در آن مِلک گذشته بود.

آن خانهٔ قدیمی با چند جریب زمینِ پُردرخت را چندی پیش در یک منطقهٔ جنگلیِ روستایی خریدیم. در عِمارتِ ویرانِ آن، چند نسل زندگی کرده بودند. آخرین نواده‌شان از آنجا به عنوان کلبهٔ فصلی استفاده می‌کرد. او پیش از کوچِ خود آن را به ما فروخت. ما خیال داشتیم در آنجا زندگی کنیم ولی نقشه و حالِ بَنا برای زندگیِ همهٔ‌سال مناسب نبود. با هدفِ نوسازی دست‌به‌کارِ کَندنِ رویهٔ دیوارها شدیم. هر لایه را که برمی‌داشتیم، خرابیِ بیشتری آشکار می‌شُد. با پیشبُردِ کار دستگیرمان شد که شیوه‌های قدیمِ ساخت‌وساز با استانداردهای امروز ناهماهنگی دارد و نقشهٔ درونی با چشمداشت‌های ما سازگار نیست. چهارچوبِ بنا از بلوط‌های نایابِ سدهٔ پیش بود و سقف و پِی تازگی به‌روز شده بود. کار را به بازسازی گسترش دادیم. تاروپود و شالوده‌ها را نگه داشتیم و فضاها و روکارها را ازنو ساختیم. با کمبودِ کارگرِ ماهر و گرانیِ سازماده، انجامِ پروژه چندسال زمان بُرد.

مَردم در این منطقه کاج و صنوبرها را کم می‌کُنند  تا زمینِ کشاورزی بسازند یا گل، چمن و درختانِ سودمند بکارند. درخت‌هایی می‌نشانند که میوه و شیره دارند و یا چوبِ سختِ آن‌ها به کارِ سوخت یا ساخت می‌آید. ما نیز برای زیباسازی، دسترسیِ بیشتر و دوری از حیاطِ وحش، درختانِ تنگِ عمارت را کاستیم و گِرداگردِ آن فضای خالی گشودیم. طرحِ ساختِ حیاطِ ایرانی با حوض و گُل و گلدان داشتیم، ولی چون پشتِ ساختمان آفتاب کم بود، چشم‌پوشی کردیم. دیوارِ بلند بی‌قواره‌ای از درختانِ درشتِ سالدار در بالای حیاط، سایه‌ای دراز روی خانه می‌انداخت. یارای بریدنِ آن تنه‌های قطورِ خَشِن را در خود ندیدیم. درهرحال از گذشته به داشتنِ دیوار دورِ خانه عادت داشتیم.

در نشیمن که لَم می‌دادیم، از درِ شیشه‌ای بزرگِ رو به غرب، بازیِ پرنده‌ها و رقصِ شاخه‌ها را تماشا می‌کردیم و به هِلهِلهٔ برگ‌ها و آوای جانوَران گوش می‌سپردیم. فضای جنگلیِ خانه چشم‌نواز و پُرآواز بود، ولی دیدِ کوتاه و نورِ اندکی داشت. گاه به اطراف می‌رفتیم تا در مزارِع و تپه‌ها بگردیم و در اُفقِ باز، از مشاهدهٔ آمد و شُدِ خورشید و تغییرِ فصل‌ها لذّت بِبَریم. در جنگلِ ما تابشِ خورشید همه‌جا پخش نبود، نقطه‌ها و لوله‌هایی از نور بود. همهٔ فصل‌هایش رنگِ یکنواختِ تیره و کدِری داشت. در فضای پُرپُشته و بَستهٔ آن‌جا، نسیم کم می‌وزید و پشه زیاد می‌گزید.

سرانجام شبِ طوفان رسید. تلویزیون خیابان‌های خالی از خودرو و رهگذر را نشان می‌داد. مَردم پشتِ پنجره‌ها چشم‌به‌راهِ پیشامدی پیچیده به تماشا ایستاده بودند. خودرو را کنارِ جاده، در محوطه‌ای خالی و دردسترس گذاشتم تا از خطرِ افتادنِ شاخه‌های شکسته در امان باشد.

باد از سرِ شب تُند و تُندتر شد. با تاریکیِ بیشتر، تُندیِ طوفان بالا گرفت و با تازشِ رگبار، روشناییِ خانه‌ها رفت. شمع افروختیم و نورِ هم‌هوها[3] را کاستیم. پُمپِ برقی از کار اُفتاد و آب هم رفت. باد چون پژواکِ غم‌های کُهنِ هر سرزمین، گاه جیغ می‌کشید و گاه مویه می‌کرد. در هیاهوی هجومِ باد، گپ زدیم تا گیج به بستر رفتیم.

الَم‌شَنگهٔ درخت‌ها و جُنبشِ دیوارها خواب را از سر می‌پَراند. کِشمَکشِ قطره‌های تُندِ باران با بام و پنجره‌ها فکر را درگیر می‌کرد. خیالم از استواریِ آن پناهگاه آسوده بود ولی قلبم از آشفتگیِ وطن آرام نداشت. در سرزمین‌های آباد، بارش‌های ولو زیاد، به راه‌های گشودهٔ طبیعی می‌روَند، جاری یا جذب می‌شوند و آبادتر می‌کُنند. ولی در دیارهای ویران، باران‌های هرچند نرم، در مسیرهای تنگ و بسته گیر می‌افتند و جز سیل و ویرانی بازدهی ندارند.

با روشناییِ هوا، باد و باران آرام گرفت. صبح که بیرون رفتیم، دوروبرِ خانه شاخه‌های ریز و درشت ریخته بود. پس از پاک‌کردنِ پیرامون و گشودنِ راهِ ورودی، دوروبر را بررسی کردیم. آسیبِ جدی ندیده بودیم ولی چیزهای وِل به اطراف پرتاب شده و بعضی را باد بُرده بود.

در سوی چپ و راست، روی آسفالتِ جاده درختانِ زیادی اُفتاده و آمدوشد را دشوار کرده بودند. چند تنهٔ بلند بر روی سیم‌های انتقالِ برق خوابیده و رشته‌های پاره کنارِ مسیر، پراکنده بودند. خودرو را به داخل راندم و جای مناسبی در حیاط پارک کردم. تلفن و اینترنتِ گوشی کار می‌کرد.

رادیو گفت، ”برق همه‌جا قطع شده و مأموران در صددِ برگرداندنِ روشناییِ مراکز مهم، به ویژه درمانگاه‌ها و مدرسه‌ها هستند.“ در اطلاعیهٔ شرکت برق آمده بود که صدها تیر شکسته یا خَمیده و برقراریِ الکتریسیته زمان‌بر است. یک پاوربانک داشتیم که برای چندبار شارژِ گوشی‌ها جواب می‌داد.

پشت پنجرهٔ پشتی نشسته بودم و حیاط را تماشا می‌کردم. ناگاه دیدنِ صحنه‌ای جالب مرا واداشت که از جا جَستم. منظره‌ای روبه‌رویم بود که هرگز ندیده بودم؛ انگار از تابلوی کلانِ شگفت‌انگیزی با نمای تپّه‌ها و کشتزارهای سبز پرده‌برداری شده بود.

آناهیتا همسرم را صدا زدم و شادمانه به آن‌سو اشاره کردم. چندثانیه به روبرو خیره شدیم و سپس به هم نگاه کردیم. ابروانش بالا رفته بود. طوفان درخت‌های گُندهٔ پُرسایه را که دیدِمان را می‌بست درهم شکسته یا از ریشه کنده بود. دریچه‌ای به دورنمای زیبای دشت باز شده بود.

هرگز گُمان نداشتیم که چنان چشم‌اندازِ باشکوهی درست آن‌سوی حیاطِ ما پنهان باشد. مثلِ هنگامِ برخاستن برای پرواز، از چندسوییِ شیارهای شُخم و گوناگونیِ رنگِ ساقه‌های پاییزی، می‌توانستیم مرزِ مزرعه‌ها را ردیابی کنیم. در پسِ آن دشتِ چهل‌تکهٔ یکپارچه، خط‌هایِ کمانیِ تپه‌ها مثلِ موج‌های برآمدهٔ اندامی فریبا بود که چشم‌انتظار غُنوده باشد. شیارهای کشتزارها، چینِ دامنِ پاچینِ دخترانِ ایران را به ذهن می‌آوَرد.

آناهیتا گفت، ”به گفتهٔ سعدی و مولانا، ’یار در خانه و ما گِردِ جهان می‌گردیم.‘“

برایش سُرودم، ”گُرد در آیِنه، ما به دیگران دل بندیم.“

فیونا اثری قشنگ و شادی‌بخش به خانهٔ ما آورده بود.

داشتیم بگوبخند می‌کردیم که دَر زدند. آناهیتا در را گشود. زنی مهربان خود را جسیکا معرفی کرد و همسرش دیوید از پشتِ فرمان دست تکان می‌داد. ”ما همسایه‌تون هستیم. نگرانِ حالِ شما شدیم، آخه اینجا غریبید. اگر چیزی نیاز دارید بِگید.“

بودنِ چنین دیگرخواهی و مِهربانی در غَرب را باور نداشتیم. پس از سپاسگزاری گفتیم که چیزهایی پیش‌بینی کرده‌ایم. آن‌ها آدرس خود را دادند، یک فلاسک قهوهٔ داغ و چند بطری آب معدنی گذاشتند و رفتند.

با شادی سرگرمِ قهوه‌نوشی شده بودیم که در صدا کرد. مردی به نام بِری بود که گفت نجّار است و در صورتِ نیاز اَرّه و تراکتور دارد. سپاس گفتیم و او نیز شماره و آدرسی داد و رفت. پس از آن مرد مهربانی به نامِ گِرَنت و همسرش کیم تلفنی گفتند که ژنراتور و ابزارهایی دارند. انگار خدا فرشتگان زمینی‌اش را در این بُحبوحه سراغِ ما فرستاده بود تا بیرون از شهر و دور از دیار، آرام بگیریم.

صبحِ روزهای بعد وقتی دَر را می‌گُشودیم، روی سَکوی جلو، فلاسکی پُر قهوه همراه با میوه و کلوچه گذاشته بودند. با فروتنی و سپاس ظرف‌ها را با پیشکش کوچکی برمی‌گرداندیم و از آن‌ها شارژ برای پاوربانک و آبِ نوشیدنی می‌گرفتیم. آمدنِ برق که به درازا کشید، بخشی از مواد غذاییِ یخچال فریزر را دور ریختیم و آنچه ماند را به همسایه‌ای سپردیم که یخچال‌شان با ژنراتور کار می‌کرد. کارکنانِ راهداری، شرکت برق، شهرداری و ارتشیان هرروز درگیرِ پاکسازی و بازکردنِ راه‌ها بودند. سرانجام پس از حدودِ دو هفته برقِ ما وصل شد. لذتِ بارشِ آبِ گرم بر پوست، پس از روزها پاک کردنِ بدن با حولهٔ خیس وصف‌ناپذیر است.

توفان در ایران همچنان می‌خروشد. بیشترِ خبرهای آن سرزمین گویای ادامهٔ اعتراض‌هاست. پیش از مهاجرت، در آنجا انقلاب و جنگ را از نزدیک لمس کردم و گواهِ بُحران‌های گوناگونی بودم، ولی شیوه و شعارهای این بار چیز دیگری است. بیشترِ مُعترضان، جوان و نوجوانند که بی‌رهبر و پراکنده بیرون می‌ریزند. برای کسانی از ما که در گذشته راه‌پیمایی‌های میلیونیِ سکوت را دیده و شعارهای باوقار و هوشمندانه را شنیده‌ایم، فریادهای توفندهٔ جوانان و فُحش‌های زننده به سردمداران تکان‌دهنده است. آن روزها مَردم به کارگزارانِ آشنا و دلسوزشان یادآور می‌شدند که زندگیِ بهتری می‌خواهند. ولی این روزها برسرِ غارتگرانِ بیگانه و خونریزشان نهیب می‌زنند که نابودیِ آن‌ها را آرزو دارند. اول می‌خواندند، ” نفت را نده سوریه، چراغِ ما خالیه.“ بعد فریاد زدند، ”دشمنِ ما همین‌جاست، دروغ می‌گن آمریکاست.“ کم‌کم جامعه به فَغان آمد، ”حکومتِ اسلامی؛ نمی‌خوایم، نمی‌خوایم.“ حالا شعارها به نعرهٔ آدم‌هایی پُرخَشم بدَل شده که به تجاوزگرها و دزدهای سرِ گردنه ناسزا می‌گویند.

ناپدیدیِ سبزیِ تابستان یادآورِ خاموشیِ ”جُنبشِ سبز“ در دههٔ پیش بود. دگرگونیِ رنگیِ پاییز به پوششِ خوش‌رنگِ دخترانِ وطن می‌مانْد. در سه دههٔ پس از انقلابِ بدانجامِ ۵۷، گاه از نارضایتی‌های انباشته صدایی برخاست، و حاکمانِ بی‌خیال سرکوب کردند. گردبادهای پراکنده سال‌به‌سال پُرفریادتر شد تا در ۱۳۸۸ به بلوغ رسید. میرحسین، از رهبرانِ سرخوردهٔ پیشین، با شعارِ بهبودِ سیاسی پا پیش گذاشت و تودهٔ مَردمِ کنارکشیده را با صندوقِ رأی آشتی داد. حاکمانِ کینه‌توز با دستکاریِ انتخابات، او را پس زدند و یک عوام‌فریب را بالا کشیدند. رنگِ سبزِ شالِ میرحسین نمادِ جُنبش شد و توده‌های میلیونی با نشان‌های سبز به خیابان ریختند. جمعیت از هر کوی و برزن جوشید و در بزرگ‌راه‌ها با راه‌پیماییِ سکوت جاری شد. همه تنها یک تابلوی ”رأی من کو؟“ در دست داشتند.

نمایندگانِ خودخواندهٔ خدا دیوارها و آنتن‌های خود را بالا بُردند و دیش‌های روی بامِ مَردم را پایین آوردند. در تلویزیونِ دولتی، خود را پیشوای دیندارانِ جهان خواندند، اَمرشان را آخرین پیامِ خدا نامیدند و گفتند آن‌سوی آن‌ها هیچ جز تاریکی نیست. اما نسلِ نو انگار از روزنهٔ میانِ آن هیبت‌ها در گوشی‌های هوشمند و شبکه‌های اجتماعی نور دید و ندایی شنید. سرپوشِ سکوت پس رفت و همه از برداشتنِ دیوارها گفتند. پیدایشِ چنین بی‌پروایی و سلحشوری در شرق را باور نداشتیم.

با دخترِ خواهرم در ایران که تماس داشتم، گفت، ”دایی، وقتی بچه‌هام می‌گن، ’ما این حاکم‌هایِ پیر و دولتی‌های بی‌فکر را نمی‌خوایم،‘ جوابی براشون ندارم.“

گفتم، ”عزیزم، به هر کجا که رَوی آسمان همین رنگ است.“

گفت، ”دایی، این‌ها واژه‌ها را از معنی تُهی کردند. دیگه منظور از رأی، انتخابِ وکیلِ مجلس و رئیسِ جمهور نیست، بلکه اسمش را ’بیعت‘ با رهبر گذاشتند. به آثارِ اندیشمندها می‌گن ’تهاجمِ فرهنگی.‘ به اعتراض می‌گن ’اغتشاش،‘ به خیزش، ’آشوب.‘ با همین منطقِ کج، مُزدورهای جورواجور و رنگ‌و وارنگ را می‌ندازند به جانِ جوون‌ها تا نذارن تنه‌های توخالیِ بالایی فرو بریزند.“

گفتم، ”عزیزم هوای بچه‌ها رو داشته باش. نوجوان تابعِ احساسِه، کار دستِ خودش می‌دِه.“

باخنده‌ای نرم گفت، ”دایی‌جون، نسلِ جدید با ماها فرق داره. هنجارها عوض شده. من برای سِتینگِ گوشی و رایانه‌م به کُمکِ بچه‌هام نیاز دارم. اگه چیزی بخواد عوض بشه، فقط کارِ این‌هاست.“

سری تکان دادم. ”عزیزم، چی می‌گی؟ تغییر که بی‌سَر و رهبر نمی‌شه.“

آهی کشید. ”دایی، توو ولوِلهٔ هر روزِ مدرسه‌ها نشانه‌هایی دیدم که هرگز ندیده بودم. گذشت اون زمانی که یکی جلودار بود، بقیه چشم‌به‌پرچم دنبالش می‌رفتند. امروز جوون‌ها با هم‌هو به هم پیوند می‌خورند، باهم روی ابرها رهبرِ مجازی می‌سازند.“

گفتم، ”همیشه مردها سینه‌هاشون سپرِ دفاع از زن‌ها بود. حالا ویدیوها نشون می‌ده دخترها دارند روی خودروها می‌رقصن یا دورِ شعله می‌گردن و روسری آتیش می‌زنند. تو که دختر نداری؛ از کی حرف می‌زنی؟“

با شرم‌خند گفت، ”دایی، از حرفم دلخور نشو، شما از دورهٔ پیشادیژیتال اومدید، ما اهلِ دورانِ پیشاشبکه‌ایم ، اما جوون‌های امروز با هوشِ مصنوعی سروکار دارند. این‌ها دختر و پسر ندارند، باهم‌ند. به اصطلاحِ شما مثلِ مَحرَم‌ها، از دیدِ ما شبیهِ دخترخاله-پسرخاله. البته درسته، دخترها پیشتازَند. یادتونه وقتی راه‌پیمایی بود، مردها دورِ تودهٔ زن‌ها حلقه می‌بستند؟ حالا نه‌تنها دخترها روسری‌هاشون را در هوا می‌چرخونند، بلکه عمامه از سرِ شیخ‌ها می‌پرونند.“

خندیدم، ”می‌دونم در خیلی از رشته‌های دانشگاه دخترها از پسرها پیش افتادند. راستش وقتی در خبرها دیدم که دخترها به مأمورها می‌گُفتند، ’بترسید، بترسید، ما همه با هم هستیم،‘ فهمیدم در ایران هم دورهٔ فرودستی و خاموشیِ زن‌ها به سر رسیده.“

گفت، ”چه جالب شعار را تغییر دادین. بچه‌ها وقتی مأمورهای سیاه‌پوشِ مُسَلح می‌آن، رو به دوست‌هاشون داد می‌زنند، ’نترسید، نترسید، ما همه با هم هستیم!‘“

امروز که از خواب پاشُدیم، دخترم میثرا در هم‌هو با دوستش در ایران گفت‌وشنود می‌کرد. میثرا گفت، ”بی‌روسری توو بازاری؟ شوخی می‌کنی! این جُنبش با گذشته خیلی فرق داره. فراتر از گردباد و طوفان رفته، انگار ابَرطوفان در راهه.“

دوستش جواب داد، ”خُب آره، این تو بمیری از اون تو بمیری‌ها نیست. میثراجون، نمی‌ذارن جُم بخوریم، هر سو می‌ریم جلومون دیواره.“

میثرا گفت، ”آرامش که بیاد، این دیوارها نمی‌مونه، کشور بازسازی می‌خواد.“

”شبکه‌های مَجازی چنان توانی به جوان‌ها داده که دیکتاتور وحشت کرده. شکم‌گُنده‌ها هِی دارن کمیته‌ها و شوراهای بیشتری برای سانسور می‌سازند. می‌خوان با سنگ، سیلِ پرنده‌های بالای ابرها را بنشونند.“

”ما ریشه‌های فرهنگی و تاریخی‌مون کاردُرسته، به برنامه‌ریز و کارگردانِ کاردان نیاز داریم. از بیگانه آبی گرم نمی‌شه، باید گُردهای خود را بشناسیم. گذشتهٔ ایران پُره از قهرمان‌های بزرگِ سیاسی و ادبی؛ از کاوه و رُستم تا سعدی و سُهراب.“

دوستش تک‌خند زد. ”از زنانِ بزرگِ تاریخ‌مون بگو: ماندانا و آتوسا تا پروین و فروغ. عزیز، دیگه ایرانِ امروز مثلِ روزهایی که تو رفتی نیست. بچه‌ها دنبالِ اُلگوهای غربی یا عرَبی نیستند. با فن‌آوریِ روز دارن به اُسطوره‌های از یادرفته جانِ تازه می‌دن.“

”آره، گفت‌وشنودها و آموزش‌های آنلاینِ فارسی را می‌ببینم.“

”خیلی فراتر از این‌هاست عزیزم، نمی‌شه اینجا از ترفندهای سازمان‌دهی و رهبری گفت. درهرحال لمسِ واقعیت‌ها از نزدیک حسِ دیگه‌ای می‌ده.“

میثرا گفت، ”می‌دونم برات رودرروییِ هرروزه با سیاهی‌ها دردناکه ولی ما ازوطن‌دورافتاده‌ها هم دو جورِ دیگه درد می‌کشیم، اول از جدایی، دوم از دیدنِ چیزهایی که وقتی توو بودیم سروصدا و عادت نذاشت ببینیم.“

با یاریِ همسایه‌ها پیامدِ خرابی‌های طوفان را پاک می‌کُنیم. هرگز گمان نمی‌کردم زدودنِ آن تنه‌های کُهنهٔ دست‌وپاگیر چنین آسان باشد؛ آن‌ها همه بی‌ریشه و پوک بودند.

محوطهٔ پشتِ خانه چنان پُرآفتاب شده که نور و نما برای حیاطِ ایرانی بی‌نظیر است. میثرا نقشه را از صندوق درآورده، با آناهیتا دست‌به‌کارِ نشانه‌گذاریِ زمین شده‌اند. پیش از پیاده‌سازیِ طرح، دربارهٔ آن با همسایه‌ها رایزنی می‌کنیم. آن‌ها همیشه برای کارهای نو رویی گشوده دارند.


[1] Hurricane (hurakán)

[2] Tornado

[3] هم‌هو: همراهِ هوشمند، تلفنِ همراه

💬 گفت‌وگو دربارهٔ این داستان به انگلیسی