می‌دونی چقدر گرون شده؟

ادبی, معاصر, نوبزرگسالان, واقع‌گرایانه
۴,۳۳۰ واژه
An elderly man shovelling snow in front of a rural house at dusk.

زنم گوشی را که گذاشت، بُغضش ترکید. ”پس کِی دیگه؟“

قلم را روی نقشه گذاشتم و از پشت میزِ کار برخاستم. کنارش نشستم و بغلش کردم. ”قربونت بشم، تو داشتی پشتِ تلفن می‌خندیدی، پس چی شد؟“

سرش را بلند کرد و با نازخند گفت، ”مامان بود. از توو جشنِ خَتنه‌سورانِ پسرِ خواهرم زنگ می‌زد.“ اشکش را پاک کرد. ”مامان باز گریز زد به بچه‌داریِ من، گفت، ’حالا که رفتی به سرزمینِ آرزوهات، دیگه بجُنب. تا جوونی بچه‌دار شو.‘ خدابیامرز مام‌بزرگ همیشه می‌گفت، ’بچه سرِ پیری، زنگولهٔ پای تابوته.‘“

لبخند زدم. ”اووه‌ه، حالا کو تا پیریِ ما. چرا بی‌تابی می‌کُنی، چون نوبتِ دکترت نزدیکه؟ بذار این سفرِ کوتاه را بریم و برگردیم، می‌زنیم به هدف.“

هر دو خندیدیم. ادامه دادم، ”تو که برای خوشگلی‌ت مدام ورزش می‌کنی و می‌رقصی، مبادا بعدها بِگی، ’خوشی زد زیرِ دلم، بچه خواستم. بهِت گفته باشم. با بارداری و شیردهی شاید هیکل‌ت بریزه.“

از گوشهٔ چشم نگاهم کرد. ”مایار، حرف‌های تکراری نزن. من نه هیکل می‌خوام، نه خوشیِ توخالی. من فقط بچه می‌خوام، گرفتی؟ می‌میرم واسه بلندشدنِ وَنگ‌ونگِ بچه‌م، تا بتونم با پستون‌های پُرشیرم آرومش کُنم.“

نیشخند زدم. ”این که کاری نداره، دلبرم. خودم برات وَنگ‌ونگ می‌کنم. آرومم می‌کُنی؟“

پوزخند زد و سری تکان داد. نگاهش را روی دیوار تا عروسکِ یادگارِ مادربزرگش بالا کشید. ”تو درکم نمی‌کُنی. نمی‌تونی حسِ مادری را بفهمی. ایران که بودیم، گفتیم، ’اقتصاد و آموزشِ اینجا خوب نیست، بریم کانادا خانواده را استارت بزنیم.‘ دیگه من سی‌وپنج‌ سالَمه، خودت نزدیکِ چهل‌وپنجی. از هُشدارهای بارداری بعد از سی‌وپنج‌ سالگی نگرانم.“

حرفش را بُریدم. ”باشه عشقم، این چیزها را خوب می‌دونم. من که حرفی ندارم. پاشو، پاشو بریم یک چیزی برای اَشکان و شیرین کادو بگیریم، حال‌ و هوات بهتر می‌شه.“

اشکان، همشهری و هم‌مدرسه‌ایِ قدیم، ما را برای آخرِ هفته به خانه‌شان دعوت کرده بود. مِهری با خانوادهٔ آن‌ها نسبتِ دوری داشت. برای رفتن به آنجا هیجان‌زده بودیم. نه تنها دلِمان برای یک مهمانیِ ایرانی لک زده بود، بلکه پس از سال‌ها خانواده‌شان را می‌دیدیم.

چند ماه پیش در شبکه‌های اجتماعی به اشکان برخوردم. به هم پیام دادیم و از حال‌وروزِ هم جویا شدیم. عکس‌های شادِ فراوانی از خودش با خواهر، برادران و مادرش گذاشته بود ولی از پدرش اثری ندیدم. وقتی پرسیدم، ”آقای دکتر چطورن، پدرت؟“ او حرف را عوض کرد. هفتهٔ پیش نوشت، ”شنبه خونه‌مون یک دورهمیِ کوچک داریم. مامان می‌گه، ’بگو مایار و مِهری هم بِیان.‘“

آشناییِ من با مِهری در یک پاتوق فرهنگی پا گرفت. آنجا کانونی بود که پدرِ اشکان، جراحِ سرشناسِ شهرِ ما، برای جوانان راه انداخته بود. مِهری و من در یک پژوهش همکار شده بودیم و در آن نخستین تجربهٔ اجتماعی، به هم دل باختیم. چندی بعد که دولت، سازمان‌های غیردولتی را بست، آن کانون هم دیگر نماند. همان سال‌ها خانوادهٔ اشکان به کانادا کوچ کرد. سرگذشتِ ما هم جوری پیش رفت که سال پیش به کانادا آمدیم. کنجکاو بودیم تا از نزدیک زندگیِ دکتر را در کشور نو ببینم.

صبحِ شنبه با خودروی کوچک‌مان برای مهمانیِ اشکان به راه افتادیم. در راه دربارهٔ دکتر حرف می‌زدیم.

گفتم،”یادته وقتی شنیدیم مطبش را فروخته، چه جا خوردیم؟ بعدها درک کردیم که چه به موقع جُنبید. از پیشامدهای مملکت هوشیار شد، زن و بچه را در بُرد.“

مِهری گفت، ”آره، ولی فروش مطب به حال‌وهوای بیرون ربط نداشت. بعد از حملهٔ قلبی‌ش به پدرم که رفته بود دیدنش گفته بود، ’قلبم در بهترین هنگامِ عمر بیدارم کرد. پیامش را که گرفتم، دیگه ندویدم.‘ کسب‌وکارِ پزشکی را ول کرد. البته استادِ دانشگاه موند. با چند تا خیریه هم همکاری می‌کرد.“

گفتم، ”از خودش شنیدم که مخالفِ سرسختِ مهاجرت بود، پس چی شد که رفت؟“

”آخه کانون را بستند، دانشگاه هم داشت یکی‌یکی استادهای غیرخودی را کنار می‌ذاشت…“

آخرین بار دکتر را در جشنِ نامزدی‌مان دیدیم. آن شب اشکان از من خداحافظی کرد و گفت، ”پدرم خونه و خیلی از اموالش را فروخته، داره ما را می‌بَره کانادا.“

ازش پرسیدم، ”تو که خدمتِ سربازی نرفتی، چه‌جوری از کشور خارج می‌شی؟“

جواب داد، ”پدرم خیلی دوَندگی و خرج کرد تا برامون جوازِ یکبار خروج از کشور گرفت.“

سه ساعت راندیم تا به تورنتو رسیدیم. در محلهٔ مرفه‌نشینِ ریچموندهیل خانهٔ اشکان را به آسانی یافتیم. همان‌طور که گفته بود، وُلووی نارنجیِ شاسی‌بلندش جلوی در پارک بود. او و نامزدش هَنا به پیشوازِ ما آمدند و مِهری و مرا از هال به حیاطِ کنارِ بنا و سپس به ایوانِ فراخی در پشتِ ساختمان بُردند. هَنا از آنچه گمان داشتم جوان‌تر به نظر می‌رسید، شاید بیست و چندساله، با عینکِ چهارگوشِ شیک و موهای تیره‌ای که بالای سرش به شکلِ گوجه‌ایِ آشفته بسته بود. انگلیسی را با لهجهٔ کاناداییِ روان حرف می‌زد و گهگاه جمله‌ای فارسی می‌گفت. او با آرامش و اعتمادبه‌نفسی که در خیلی از زنانِ بزرگ‌شدهٔ کانادا دیده بودم گام برمی‌داشت.

مِهری را هم هیجان‌زده و هم عصبی می‌دیدم. نگاهش که روی اثاثیهٔ لوکس می‌چرخید، انگار آمیخته‌ای از ستایش و حسی پنهان بود . شاید داشت آن‌ها را با اسباب‌های سادهٔ خودش در آپارتمانِ اجاره‌ایِ زیرزمینی‌مان در کینگزتون مقایسه می‌کرد. وقتی از گل‌ها تعریف کرد، لبخندش بیش از حد گشوده بود.

با دیدنِ حال‌وهوای آن خانهٔ باشکوه و باغچه‌های پُرگل‌وگیاه، من و مِهری با ابروهای بالارفته به هم لبخند زدیم. زیرِ آلاچیقی در کنارِ بساطِ باربیکیو، مبل و صندلی چیده و میوه و شیرینی گذاشته بودند.

به اشکان گفتم، ”ماشالا حیاط‌تون قشنگه. البته می‌دونم زمستون‌های سختی دارین.“

پرسید، ”سخت؟ برای چی؟“

مِهری خندید. ”زمستونِ اولِ اینجا برای مایار تجربهٔ خوبی نبود.“

با شرم‌خند به مِهری نگاه کردم. ”آبروریزی نکن دلبر.“

با تک‌خندی به اشکان گفتم، ”زمستون‌ها چه‌جوری این همه برفِ دورِ ساختمون و پیاده‌روها را پاک می‌کنی؟ چند ماه پیش بد بلایی سرم اومد که یک هفته خونه خوابیدم. روزی که برف زیاد اومد یادته؟ صاحبخونه‌مون شبِ پیش رفته بود مهمونی، نتونست برگرده، یک متر برف جلو درِ خونه مونده بود. دیدم پارو اونجاست، برداشتم رفتم راهی باز کنم، چنان بدجور لیز خوردم که نگو و نپرس. شانس آوردم سَرم سالم موند.“

اشکان قهقهه زد. ”پسر، اینجا کاناداست، کسی پارو نمی‌زنه. خونه دستگاهِ برف‌روب می‌خواد.“

”برف‌روب؟ اون چرخدارهای گُندهٔ غارغارو؟“

گفت، ”اندازه‌هاش جورواجوره، از خیلی کوچیکِ برقی داره تا بزرگ‌ترهاش با موتورِ بنزینی. مثلِ اون، ببین.“ به اُتاقکِ چوبیِ بزرگی در کنارِ حیاط اشاره کرد که دو درَش باز بود. ”اون دستگاه‌بزرگهٔ تهِ انباری که روکشِ سیاه داره برف‌روبه. البته از وقتی خریدم، نو همون گوشه مونده. زمستون‌ها برای روفتنِ برف‌ها با کارگرِ همسایه‌مون قرارداد دارم.“

به گپ‌وگفت سرگرم بودیم که تسلای قرمزرنگی واردِ حیاط شد. شیرین، خواهرِ اشکان از پشتِ فرمان و مادرشان از درِ عقب بیرون آمدند. خاطره‌ام از شیرین دخترِ نوجوانی مومشکی و سربه‌زیر بود ولی او را زنی موطلایی و تن‌ناز با کت‌ودامنِ چرمیِ قرمز و جواهرآلاتی پُرزرق‌وبرق می‌دیدم. او کنارِ درِ راننده کفش‌هایش را عوض کرد، کیفِ مشکیِ بزرگی بر دوش انداخت و با پاشنه‌های فلزی، تق‌تق‌کُنان به سوی ما آمد. نسیمِ خنکِ بهاری وزید و عطرِ زنانهٔ خوشایندِ او را در هوا پراکند. مادرشان کلاهِ خردلیِ لبه‌داری بر سر و لباسِ یقه‌پهنِ شکلاتیِ آزادی بر تن داشت.

دختربچه‌ای زیرِ چهار سال از درِ آن سو پایین پرید و به سمتِ خیابان خیز برداشت. شیرین به سوی بچه چرخید. مادرشان دنبالش دوید، دستش را به‌موقع چسبید و همچنان که دخترک جیغ می‌زد، او را سمتِ حیاط کشید.

شیرین چند تار موی بلوندش را پشتِ گوش داد و گفت، ”دخترم، الینا جون، آروم بگیر تا با مهمون‌هام احوال‌پُرسی کُنم.“ سپس در حالی که نگاهش به الینا بود، مِهری را به گرمی در آغوش گرفت.

همچنان که بچه بالا و پایین می‌پرید، مادرِ شیرین با ما گرم‌وگُل خوش‌وبش کرد. وقتی گفت‌وگو می‌کردیم، الینا به زمین چشم دوخته بود و سرش را تُندتُند به دو سو می‌پراند.

مادرِ اِشکان جلوی بچه نشست و به آن سوی حیاط اشاره کرد. ”عزیزِ دلم، بیا بریم پشتِ باغچه‌ها، مرغ و خروس‌های توو قفس را ببینیم.“

الینا نگاهی اَخم‌آلود به ما انداخت و با مادربزرگش رفت.

شیرین با شانه‌های آویزان آن دو را پایید تا دور شدند و باز صاف ایستاد.  او از خودروَش دو ظرفِ بزرگ در آورد و کنار باربیکیو گذاشت. ”اشکان جون، این جوجه و چِنجه‌ها را چاشنی زدم، آمادهٔ سیخ کشیدنه.“ سپس کنارِ مِهری نشَست و گفتگو را به چیزهایی دور از دلواپسی‌هایش کشید.

آن‌ها که گپ‌وگفت می‌کردند، من نزدیکِ درِ کشوییِ شیشه‌ای شدم تا نگاهی به داخل بیندازم. فضای درون مثلِ حیاط چشم‌گیر بود؛ سقف‌های بلند، مبلمانِ امروزی و اتاق نهارخوریِ رسمی با رویه‌های درخشان.

توجهم به دیواری جلب شد که عکس‌های خانوادگی را آویخته بودند: بچه‌ها با مادرشان در برنامه‌های گوناگون مثل جشنِ پایان تحصیل، سفر و گردش‌های خانوادگی دیده می‌شدند ولی برایم شگِفت‌آور بود که در بعضی قاب‌ها، انگار کسی را از لبهٔ عکس یا از میانِ جمع به دقت برداشته بودند.

خودروی بارکشِ شیکی در حیاط ایستاد. مردِ بالابلندی سی‌وچندساله با ریشِ مرتب، شلوارِ جین و کُتِ چهارخانهٔ قهوه‌ای پیاده شد. او با چنان اعتمادبه‌نفسی راه می‌رفت که گویی در خانهٔ مُجللِ خود بود.

اشکان برای خوشامد برخاست و اعلام کرد، ”این هم آقا سعید، بچهٔ نافِ تهرون، از توسعه‌دهنده‌های این روزهای تورنتو. شرکتِ پدرش مسئولِ آماده‌سازیِ چندتا از زمین‌های عالیِ شَهره.“

سعید با لبخندی گرم، دستم را میانِ دو دستش گرفت و با ته‌لهجه‌ای شهرستانی گفت، ”دیدار با هموطن‌های ایرانی خیلی خوبه، به‌خصوص مهندس‌ها. برای ساخت‌وساز اینجا به آدم‌های درست‌حسابیِ بیشتری نیاز داریم.“

هَنا چیزی لوله‌مانند به دستِ اشکان داد و گفت، ”سیخ‌های کباب.“

اشکان که دست‌به‌کارِ کباب‌ها شد، به کُمکش رفتم. دربارهٔ درس و کار حرف می‌زدیم.  گفت، ”رشتهٔ هَنا ادبیاته، من بعد از اومدن به کانادا، دانشکدهٔ آی‌وی بیزینِس خوندم، توو شهرِ لندنِ‌ه، توو همین استانِ آنتاریو.“[1]

گفتم، ”آره می‌شناسم، دانشگاه وِسترن را می‌گی. خیلی گرونه، پسر!“

با حرکت سر پذیرفت. ”آره، شهریه‌ش بالاست. درهرحال اگه بخوای برای آینده آرامشِ‌خاطر داشته باشی، باید خرج کنی.“ خندید. ”مایار جان،  شنیدی می‌گن، ’هر آن‌کس که دندان دهد نان دهد؟‘ پدری که ما را آورد اینجا، باید خرجِ‌مون می‌کرد. دیگه، درسته؟“ به سعید میوه تعارف کرد و ادامه داد، ”اوَلش کارِ دولتی داشتم، ولی می‌دونی؟ توی اون کارها نمی‌ذارند ماها خیلی بالا بریم، آخه خودی نیستیم. از پدر دستمایه‌ای گرفتم، زدم به کاسبیِ شخصیِ خودم.“

هَنا نزدیک شد. هم‌هوی[2] اشکان را به سوی او گرفت و گفت، ”گوشی‌ت زنگ زد، چون آشنا بود، جواب دادم. داداشت آرمان باهات کارِ فوری داره.“

اَشکان دستانش را با حولهٔ کوچکی که به کمربندش بسته بود پاک کرد. گوشی را گرفت و در حالی که شانه‌هایش را برای گوش کردن بالا بُرده بود دور شد.

به آرمان فکر کردم. آن روزها که من و اشکان بچه دبیرستانی بودیم، برادرش آرمان به دانشگاه رفت. خود را سرگرمِ کار روی گوشتِ کباب‌ها کردم تا به تعدادِ برابر به سیخ‌ها کشیده شود. تکه‌های گوشت چنان هم‌اندازه با کاردِ تیز بُریده شده بود که خبر از زبَردستی یا ریزبینیِ بالایی می‌داد. وقتی به خود آمدم داشتم حساب می‌کردم. قیمتِ این گوشت‌های گران با هزینهٔ چند خریدِ هفتگیِ ما برابر است؟

اشکان پس از گفتگوی تلفنی با برادرش، به هَنا زمزمه‌ای کرد و رو به ما گفت، ”ازَتون خیلی عُذر می‌خوام. باید بِرم آرمان را بیارم. زود برمی‌گردم. داداش ناخواسته بی‌ماشین شده.“ به هَنا گفت، ”موزیکی بذار حوصله‌شون سر نَره.“

اشکان که دور شد، هَنا به سوی ساختمان رفت. در حالِ دستکاریِ هم‌هو، دستبندهای نقره‌فامش جرینگ جرینگ صدا می‌کرد. صدای گیتارِ ملایمی از دو بلندگوی سقفِ آلاچیق پخش د.

کمی بعد هَنا با یک سینی برگشت و آن را فِرز و چابک روی میز گذاشت.

عطرِ چای ایرانی در فضا پیچید. چایِ سُرخ چون عقیق در استکان‌های کمرباریک می‌درخشید.

مِهری انگار آرام شده بود و با شیرین داشت دربارهٔ آشنایانِ مشترک در زادگاه‌مان گفت‌وگو می‌کرد. چیزهایی از عروسیِ یکی و کارِ تازهٔ دیگری به گوشم خورد. دستانِ مِهری که در موقعیت‌های ناآشنا بی‌قرار بود، خونسرد و آسوده استکان و نعلبکی چای را از هَنا گرفت. دلبستگیِ او به اینجا برایم شگفت‌آور بود. انگار خیلی بیش از همسایه‌های کانادایی‌مان در کینگزتون، با این خانوادهٔ هرچند پولدار احساسِ آشنایی می‌کرد.

الینا و مادربزرگش داشتند برمی‌گشتند و سعید دربارهٔ رونقِ مِلک در تورنتو برایم می‌گفت. صدای موزیک در گوشم بود که دیدم الینا نگاهِ خشم‌آلودی به سقفِ آلاچیق انداخت و گوش‌هایش را با کف دستانش پوشاند. سپس آغاز به تکان دادنِ خود به جلو و عقب کرد.

شیرین در حالی که تُند به سوی الینا می‌رفت گفت، ”هَنا!“ و با شانه‌های سِفت‌شده به هم‌هو اشاره کرد. ”موزیک!“

هَنا جوری از جا پرید که نزدیک بود چایش بریزد. ”آها، درست می‌گی، ببخشید.“ دستش را سرگردان روی هم‌هویش جابجا کرد و با انگشتانِ بلندش سراسیمه چند ضربه به آن زد تا موزیک قطع شد. عینکش را روی بینی فشار داد و با چهره‌ای پشیمان گفت، ”شرمنده، هیچ یادم نبود که صدا آزارش می‌ده.“

شیرین که کنارِ الینا زانو زد، مادرش خم شد تا او را نصیحت کُند. ”شاید اگه بیشترـــ“

شیرین با کلامی کوتاه حرفِ او را بُرید. ”گرفتم.“

گوشیِ شیرین روی میز ویزویز کرد. نگاهی به آن انداخت، دکمهٔ قرمز را زد و آن را مُحکم کنار گذاشت.

هَنا آرام پرسید، ”همه‌چی خوبه؟“

شیرین یقهٔ الینا را درست کرد و گفت، ”هفتهٔ دیگه نوبتِ دادگاهه. دیگه از شرِ باباش خلاص می‌شم.“

مِهری بی‌خبر از تنشی که حرفش ایجاد می‌کند، یکباره پرسید، ”شیرین جون، پدرتون، آقای دکتر در این باره چی فکر می‌کُنند؟“

کسی چیزی نگفت. چشمان هَنا کمی گرد شد و توجهِ مادرشان به استکان‌ها رفت.

مِهری از آن سوی میز نگاهم کرد. گیجی در ابروانِ درهم‌رفته‌اش موج می‌زد. انگار تازه دریافته بود که چیزِ بدی پرسیده است. با حرکتِ سر فهماندم که حرف را عوض کنَد.

کمی بعد شیرین گفت، ”پدرم از الینا خبر نداره.“

هَنا رو به من و سعید گفت، ”بفرمایید از خودتون پذیرایی کنین.“ سپس با تکخندی به مِهری ادامه داد، ”بذار برات از اشکان بگم که چرا الان رفت. داداشِ بزرگ‌شون آریان یک پسرِ چهارده‌ساله داره، از دیوارِ راست بالا می‌ره. امروز لِکسوسِ عمو آرمانش را از گاراژ در آورده، زده به دختربچهٔ همسایه. پدرمادرِ دختره برنامهٔ سفرِشون به‌هم ریخته. دخترشون توو بخشِ مراقبت‌های ویژه بستری شده. پلیس ماشین را خوابونده، به آرمان گفته برو تا روزِ دادگاه. اشکان رفت آرمان را از پاسگاه برداره.“

مِهری گفت، ”آره، مامانم می‌گه، ’بچه‌های تک‌فرزند ناآروم‌ترند، بهتره بچه دستِ‌کم دو تا پشت‌سرِهم باشه.‘“

هَنا به پشتِ دستِ خودش زد. ”وای نه! آریان سه تا بچه داره. من که می‌گم یکیش هم زیاده. تازگی یک داستان خوندم که قهرمانش حرفِ جالبی زده بود. ’زناشویی برای لذتِ زیستن و پریدنه، نه برای خَلسهٔ خوابیدن و زاییدن.‘ راستش وقتی می‌بینم بعضی دخترها به هوسِ حقِ ماهانهٔ فرزند بچه‌دار می‌شن، هیچ خوشم نمی‌آد. هرگز نمی‌خوام کارخونهٔ بچه‌سازی بشم، بذار بگن خودخواهه. خواهرِ خودم زندگیش فدای فرزند شد.“

مِهری پرسید، ”چطور؟“

هَنا سرش را پایین انداخت و مُحکم پووف کرد. ”بگذریم، دوروبرمون فراوونه.“

شیرین گفت، ”با هَنا موافقم. آدم باید وقتی در اوجه چشم‌هاش باز باشه.“

ناگهان جیغِ بچه در حیاط پیچید و الینا به سوی باربیکیو دوید. اجاقِ خاموش با ضربهٔ او روی میزِ کنارش کج شد. پارچ آب افتاد و همه‌جا پاشید.

شیرین جَست زد و پیش از افتادنِ میز روی دخترش، آن را گرفت. ”بپا دخترم!“

مادرشان کُهنه‌ای برداشت و همه‌جا را خشک کرد. ”اگه به پدرت می‌گفتی، این مَردیکه جرأت نمی‌کرد بچه را بذاره بِره.“

شیرین الینا را سِفت در آغوش گرفت و به مادرش گفت، ”مامان، بیا بشین، داغون شدی. دیشب هم نذاشت بخوابی.“

الینا در بغلِ شیرین وول خورد و دادوهَوار کرد تا بیرون پرید و خود را دمَر روی زمین انداخت. مادربزرگش او را بلند کرد و به سوی ساختمان بُرد. ”بریم به الینا جون پُختنِ پلو یادت بِدم.“ شیرین گیلاسش را برداشت و دنبالِ آن‌ها به آشپزخانه رفت.

هَنا ریخت‌وپاش‌ها را مرتب کرد و با آه نشَست. ”خیلی براشون سخته.“ با سر به سوی دری که شیرین آنجا رفت اشاره کرد. ”تک‌سرپرستی، اون هم با این‌جور چالشی.“

مِهری پرسید، ”پدرِ بچه کمک نمی‌کُنه؟“

هَنا زهرخند زد. ”هیچی. گفته، ’من ازدواج را برای آرامش می‌خواستم، نه برای پرورشِ حیوون.‘“ چهره‌اش سرخ شد. ”شرمنده، این حرفِ شیرین بود. بابای الینا وقتی فهمیده بچه چِشه، به شیرین توپیده، ’یا بذارِش پرورشگاه، یا تنهایی بزرگش کُن.‘“

مِهری زمزمه کرد، ”وحشتناکه! کاش دکتر خبر داشتند.“

هَنا عینکش را جابجا کرد. ”شیرین بی‌خبر از پدرش عروس شده. از وقتی اومدن کانادا هر کس به راهِ خود رفته. دکتر خونهٔ بزرگی ساخته تا همه با هم بمونند، ولی انگار این فقط خواستهٔ او بوده.“

مِهری با ابروهای چروکیده نگاهش کرد و هیچ نگفت.

هَنا ادامه داد، ”از اشکان شنیدم که زمانِ ساختِ خونه پدرشون می‌رفته ایران و برمی‌گشته، پروژه را دستِ پسرِ بزرگش سپرده. بچه‌هاش و خانمش هم هر کدوم دستوری می‌دادن که خرج‌ها هِی بیشتر می‌شده. دکتر به آریان گفته، ’تو بی‌اجازه ده‌ها هزار دلار نقدی و سازمادّه[3] را بُردی، کمپانیِ شخصی راه انداختی و خونهٔ جدا برای خودت ساختی.‘“ مکثی کرد و ادامه داد، ”خلاصه وضع مالی‌ش به هم ریخته، مال و درآمدی هم نداشته.“

جاهای خالیِ قاب‌عکس‌ها یادم آمد، پرسیدم، ”اون خونه چی شد؟“. دکتر که از اونجا بیرون رفته، مادرشون نتونسته خونه را نگه داره.“

هَنا جواب داد، ”نصفه قیمت فروخته شد.“

سعید صندلی‌اش را کمی نزدیک ما کشید و گفت، ”اگه حواست نباشه هزینهٔ ساخت یک دفعه چند برابر می‌شه، درسته مهندس؟“ نگاهی به من کرد که با ابرو های بالازده تأیید کردم. ادامه داد، ”پدرم شاهدِ خراب شدنِ اوضاع بوده. می‌گه روزهای آخر که حسابداریِ پایان کار انجام می‌شد، دکتر شوکه شده بود. صحنهٔ عجیبی بود. وقتی حساب‌کتاب‌ها را دیده، اول بی‌قرار شده و دادوفریاد کرده، بعد دیگه رفته توو سکوت.“ جرعه‌ای از چایش نوشید. ”بعدها همه‌مون شنیدیم که دکتر فقط با یک چمدون از اون خونه رفته.“

پرسیدم، ”کجا رفت؟“

سعید گفت، ”به یه کلبهٔ قدیمی توو دلِ یک بیشهٔ دور از شهر. نمی‌دونم چه‌جوری اونجا تاب آورده. اون‌جور جاها کانادایی‌هایی می‌تونن زندگی کُنن که چند تا بچهٔ بزرگ دارند، به‌خصوص زمستون. برا سنِ او آسون نیست. البته می‌دونی چیه؟“ نگاهی به کوچه انداخت. ”زندگی توو شهر خرجش زیاده، نمی‌تونه.“

نگاهم را روی حیاط و خانهٔ اشکان گرداندم و گفتم، ”دکتر آدمِ دارا و بخشنده‌ای بود.“

مِهری گفت، ”بچه‌هاش عاشقِ باباشون بودند.“

هَنا گفت، ”اشکان از دستِ پدرش ناراحته. می‌گه، ’گاهی که یکی دو هزار دلار براش فرستادم، بر‌گردونده. توقعش بالاست.‘ به اشکان گفته، ’شما بچه‌ها را شریکِ خودم می‌دونستم.‘“

سعید استکان چایش را در نور نگاه کرد. ”پارسال که دکتر اومد شرکت ما، یک شورلت قدیمی می‌روند، می‌پرسید کجا تایرِ ارزون دارند.“ سرش را پایین انداخت و زمزمه کرد، ”اشکان یک روز از من دلخور شد. داشت از پدرش گِله می‌کرد که چرا از مادرِ اون‌ها جدا شده. گفتم، ’ببین، ما که دیدیم بابات ساخت تا بمونه، چی شد که از اون خونه رفت؟ به خودتون نگاه کن. شما هرکدوم بارها یار عوض کردین، چرا از او ایراد می‌گیرین؟‘ شنیدم فِوریهٔ امسال دکتر داشته برف پارو می‌زده، کمرش قفل شده، افتاده توو ورودیِ خونه‌ش. چند ساعت گذشته تا یکی به دادش رسیده.‘“

وُلووی نارنجی در حیاط پارک کرد. اشکان و مردی با موهای ازپُشت‌بسته و سیگاربرلب پیاده شدند. آن مرد که خود را آرمان معرفی کرد، دستپاچه عذرخواهی کردم، ”ببخشید، آقا آرمان، به جا نیاوردم.“

 آرمان قهقهه زد. ”مهندس مایار، خیال کردی همون‌جوری که ایران دیدی موندم؟ هم‌ولایتی، پیر شدیم رفت. گرفتاری‌های دنیا نشاط برا آدم نمی‌ذاره. باز شما ماشالا خوب موندی.“

گفتم، ”شما خوبی، عیب از حافظهٔ مَنه. آقای دکتر چطورن؟ داداش آریان خوبن؟“

گفت، ”باور کن تا پارسال یک تارِ سفید توو سرَم نبود، امسال از صدتا بیشتر .  آریان دیگه بیشترِ موهاش سفیده.“

گفتم، ”رضایت از زندگی مُهمه. مو چه ارزشی داره، درست نمی‌گم؟“

آرمان جواب داد، ”شما هم مثلِ پدرها حرف می‌زنی. کدوم رضایت برادر؟ در کشورهای سرمایه‌داری اگه حواسِت نباشه، به خاکِ سیاه می‌شینی. با درآمدِ کم، زندگیِ آسوده‌ای داشتم. بانک گولم زد، افتادم توو هچَل. یعنی کارشناسِ بانک خبر داد، ’با وامِ کم‌بهره‌ت موافقت شده.‘ بعد از کووید بازارِ خونه داغ شده بود. خر شدم، رفتم زیرِ بارِ یک قرضِ سنگین. شهرداری هم زِرتی بهِمون پروانهٔ یک بُرج داد. با چند تا شریک استارت زدیم. حالا که کار رسیده به طبقه‌های بالا، از بدشانسی‌مون هزینه‌ها سر به عرش زده، کارگر و سازماده کمیاب شده. چون می‌دونم دستت توو کاره این‌ها را برات می‌گم. اشکان می‌گه مهندسی و مایه‌دار.“

از اینکه اشکان مرا ”سرمایه‌دار“ می‌دانست، قند در دلم آب شد. همهٔ پس‌اندازِ ایرانم به دلار، پنجاه هزار هم نمی شد، حالا که کمتر از سی هزار مونده.

آرمان پرسید، ”مهندس، چرا رفتی راهِ دور، جای کوچیک نهنگ نمی‌تونه توو حوض و استخر  بمونه، بیا شهرِ بزرگ، اقیانوسِ فرصت‌هاست.“

گفتم، ”دانشگاهِ مِهری و ویزای کارِ من ناچارمون کرده اونجا بمونیم تا اقامتِ کانادا بگیریم.“

گفت، ”آها، پس گیرِ پی‌آرین.“ با خنده گفت، ”ما روزِ اولی که رسیدیم باباهه نذاشت بخوابیم، زورکی بُرد کارتِ پِرمَنِنت رزیدنسی[4] را چپوند توو کیف‌مون.“

اشکان از پای باربیکیو گفت، ”آرمان، باز رفتی رو منبر؟ بیا کمک، سرِ مهمون‌ها را درد نیار.“

آرمان جواب داد، ”اومدم آ داداشِ تنبل.“ در حالِ رفتن، کبریت کشید و سیگارِ دیگری آتش زد.

بوی گوگرد و دودِ سیگار بر عطرِ گُل چیره شد. چنان کنجکاو بودم که مصلحت را کنار گذاشتم و پرسیدم، ”امشب آقای دکتر می‌آن؟“

آرمان وسط رفتن انگار یخ زد، ایستاد. سیگار در لبش آویزان شد.

”والّا نمی‌دونم. از اشکان بپرسین که باهاش تماس داره.“

چند قدم به عقب برگشت.

”بابای ما مثلِ بیگانه‌ها باهامون تا کرد. ما را که آورد کانادا، شِندرغاز، یعنی نفری صدهزار تا انداخت جلومون گفت، ’تا لیسانس‌تون دادم، این هم سرمایه. برین پیِ کارِ خودتون.‘ باورت نمی‌شه؛ من و آریان را از خونه بیرون کرد. می‌خواست بعد از ساختِ خونه برگردیم. ما رفتیم خودمون گلیم‌مون را از آب کشیدیم.“

گفتم، ”آقا آرمان، اعتبارِ خانواده در غُربت خیلی کارسازه. من برای پونزده‌هزار دلار وامِ خودرو ناچار شدم به یکی رو بزنم بیاد ضامن بشه. زمانِ زیادی می‌بَره تا کرِدیت بسازم.“

آرمان به سوی اشکان که می‌رفت گفت، ”اشکان، مهندس مایار از پدر می‌پُرسه، می‌آد؟“

اشکان گفت، ”چند وَخته ندیدمش. گوشیش جواب نمی‌ده.“

آرمان رو به شیرین کرد و گفت، ”به مامان بگو از زرشک و زعفرونِ روی پلو فراموش نکُنه، آقا مایار و مِهری خانوم هنوز حسِ ایرانی‌شون بالاست.“

دنبالِ آرمان کنارِ اجاق رفتم. اشکان سیخ‌ها را روی زغال‌های گداخته می‌چید. قطره‌های چربی از گوشت‌ها با صدای جیزوویز بر زغال می‌چکید. دود و بوی کباب در هوا می‌پیچید. انبری برداشتم و در چرخاندنِ کباب‌ها کمک کردم. حرارت پوست صورتم را می‌سوزاند.

  اشکان از روی کباب‌پز به آرمان خیره شد و پیشانی‌اش را با ساعد پاک کرد. ”آرمان، امروز چیزی یادم اومد، خواستم ازت بپرسم. آخرش برای برف‌روب چکار کردی؟“

آرمان خاکسترِ سیگارش را روی سنگ‌های تمیزِ کف ایوان پرتاب کرد. ”چی فکر کردی؟ من که چشم‌به‌راهِ تو نمی‌شینم. دستگاهت را کنار انداختی، برام نفرستادی. آخرهای زمستون بود که یکی نیم‌بها توو حراجی پیدا کردم، خریدم. البته بیشتر از قیمتِ دستگاهِ تو برام دراومد.“

مادرشان از درون خانه صدا زد، ”یکی بیاد کمکِ من، این اجاق‌گاز خاموش شده، شاید مخزنش خالی باشه.“

اشکان همچنان که نگاهش روی اجاق بود صدایش را بالا بُرد، ”الان می‌آم مادر. باید شیرِ ایمنیِ زیرش را چِک کنی. جریانِ گاز که زیاد شِه، خودکار می‌بنده.“

انبر را سرِ جایش گذاشتم. فرصتِ خوبی برای فرار از گرما و دود فراهم شده بود. پاشدم. ”من بلدم، ترتیبش را می‌دم.“ به سوی آشپزخانه رفتم. گفتگوی دو برادر پشتِ سرم ادامه داشت. از درِ شیشه‌ای که گذشتم، با نسیمِ خنکِ تهویه مطبوع بر پوستِ داغ، چهره‌ام شکُفت. هوا را تا تهِ دل مکیدم.

مِهری پیش از من آنجا بود. داشت به مادرِ اشکان کمک می‌کرد و با هم ظرف‌ها را از ماشینِ ظرفشویی روی پیشخان می‌چیدند. النگوهای طلای مادرشان در برخورد با چینی زنگ می‌زد. روی درِ یخچال در زیرِ یک آهن‌رُبا توجهم به برگه‌ای با خط‌خطی‌های مدادرنگی جلب شد که با دستخطِ یک بزرگسال پایینِ آن نوشته بود، ”الینا.“ بالای آن تقویم کوچکی آویزان بود که دورِ روزی دایرهٔ قرمز کشیده بودند. از نوبتِ دادگاهِ هفتهٔ آینده یادم آمد.

دریچهٔ زیرِ اجاق را گشودم و سرگرمِ بررسیِ شیرِ مهارِ گاز شدم. از درِ بازِ آشپزخانه، اشکان و آرمان را دیدم که سرهایشان را به سوی هم خم کرده بودند و گفتگوکنان به سوی ورودیِ پشتی می‌آمدند. آن‌ها درست بیرون آشپزخانه مکث کردند. متوجهِ من نشدند که کنارِ اجاق زانو زده بودم.

”ببین آرمان، بهت گفته بودم. سه ساله به پدر قول دادم برف‌روب را براش ببَرم ولی هِی یادم رفت.“

آرمان گفت، ”اون از پسِ خودش برمی‌آد، تو به فکرِ خودت باش. نمی‌خواد اسنوبلوور[5] برای کسی بفرستی. می‌دونی چقدر گرون شده؟ مثلِ همه‌چی.“

”راست می‌گی؟“

”پس چی! بفروش، بدِه برِه. پولش کم نیست، خرجِ یک تورِ نیویورکه، برو حال کُن.“

اشکان نگاهش کرد و لحظه‌ای بعد گفت، ”درسته. باشه.“

چراغِ قرمزی روی شیربرقی چشمک می‌زد. دکمهٔ کنارش را زدم. صدای فسِ گاز که آمد، کمر راست کردم. در اندیشهٔ حرف‌های اشکان و آرمان بودم که چشمم به مِهری اُفتاد. گونه‌هایش برافروخته و نگاهش به دو برادر بود. مرا نگاه کرد. سَری تکان دادم. او لبِ پایینش را گزید.

نگاهِ مادرشان به مِهری افتاد، گفت، ”دخترِ گُلم، از حرفِ آرمان تعجب نکن. به هرکجا که رَوی آسمان همین رنگ است. قیمت‌ها همه‌جا داره بالا می‌ره، کانادا و ایران نداره.“

آن شب بازارِ خنده و گفتگو داغ بود. خانوادهٔ اشکان در پذیراییِ از ما سنگِ‌تمام گذاشتند. اصرار کردند که شب خانه‌شان بمانیم ولی چون مِهری درس داشت، نپذیرفتیم.

در مسیرِ بازگشت، هر دو در سکوت، تاریکیِ بیرون را تماشا می‌کردیم. نورِ چراغ‌های خیابان گاه روی چهرهٔ مهری سوسو می‌زد. او خودش را در آغوش گرفته بود. گهگاه با دستِ راست حلقهٔ ازدواجش را می‌پیچاند، عادتی که گاه در گفتگوهای جدی از او دیده بودم.

بزرگراه‌ها پایان یافت و تورنتو را پشت سر گذاشتیم. هنوز هیچ کدام حرفی نمی‌زدیم. فکرهای پراکنده ذهنم را آشفته می‌کرد. اوتیسمِ الینا. تصادفِ بچهٔ همسایه. گذشتن از دکتر. برف‌روبِ کنارافتاده. برف‌روبیِ دستی. ختنهٔ خواهرزادهٔ مِهری. از یادآوریِ بعضی کودکانه‌های خودم بی‌اختیار لبخند زدم. با یادِ چهرهٔ پدر و مادر، چشمانم خیس شد. به مِهری نگاه کردم، او در خودش بود.

تنها صدای بین ما ریتم برف پاک‌کن ها بود که باران ملایم را از شیشه می‌بُردند. یک‌باره مِهری نفسی عمیق کشید. انگار خواست حرفی بزند، ولی نزد.

سرانجام وقتی از تابلوی ورودی شهرِ کینگستون گذشتیم، او سکوت را شکست. ”مایار، نوبتِ آی.وی.اف[6] دوشنبه را کنسِل کن.“

نفسم حبس شد. با دردِسر اون نوبت را گرفته بودیم؛ ماه‌ها ارجاع از این دکتر به اون یکی، لیست‌های انتظار، آزمایش‌های جورواجور. نگاهش کردم، کوشیدم در آن نورِ کم چهره‌اش را درست ببینم.

با من چشم‌درچشم شد. تصمیم خود را گرفته بود. ”من دیگه بچه نمی‌خوام.“

پرسیدم، ”فرزندخونده چی؟“

سرش را به دو طرف تکان داد. ”بهِش فکر می‌کُنیم.“ صدای نرم ولی با اطمینانی داشت. ”نه حالا.“


[1] دانشکدهٔ آی‌وی:  The Richard Ivey School of Business (Ivey), Western University, London, Ontario

[2] هم‌هو: همراه هوشمند، گوشی همراه

[3] سازمادّه: مصالحِ ساختمانی

[4] پی.آر: کارت اقامت دائم، Permanent Residency Card

[5] برف‌روب،  Snowblower

[6] آی.پی.اف: لقاح مصنوعی، In Vitro Fertilization

💬 گفت‌وگو دربارهٔ این داستان به انگلیسی