در سپیدهدم نوروز ۱۴۰۰، در گیرودار همهگیری جهانیِ کرونا، دکتر آبراهام مکدانلد، پزشک سالدار نیویورکی، آماده میشود تا یاد پسر ازدسترفتهاش را گرامی بدارد. آن آغازِ آرام و خاموش، به بازنگری گذشتهای بدل میشود که در جنگ، انقلاب و بحران شکل گرفته است.
آبراهام که در شیکاگوی دوران جنگ زاده شد و با قصههای سادهٔ مادربزرگ بالید، از همان آغاز پا به جهان داستانهای چندلایهٔ روزگاری پرتلاطم گذاشت. سفر او، از آمریکا تا ایرانِ انقلابی، هشت دههٔ پرتنش را دربر میگیرد. در میانهٔ عشق و اسارت، دگرگونیهای سیاسی و اندوه شخصی، به سرنخی پنهان میرسد که همهٔ این سالها او را پیش برده است.
«آنها که داستان نمیدانند، در قصه میمانند. ریشههای ما در خون و خاک نیست؛ ما با قصههای دیروز میروییم و در داستانهای امروز میشکفیم.»
آبراهام، در واپسین اعتراف خود به میسرا، همسر اسماعیل، برای نسل پس از خود چشماندازی نو از رهایی میگشاید؛ دریچهای از جنس داستان، برای مردمانی که در پیِ آزادی و ماندگاریاند.











