رمان «همه ما شریک جرم هستیم» روایت شخصیتی است به نام آرش آذرپناه، فرزند یک تیمسار ارتش شاهنشاهی که مادرش معاون وزیر آموزش و پروش وقت، فرخرو پارساست. آرش اما میخواهد به سربازی برود و بعد از گرفتن کارت پایان خدمت، به برادرش در آمریکا بپیوندد.
آرش برخلاف موقعیتی که مناصب پدر و مادرش برایش به وجود آورده، تصمیم میگیرد که به سپاه دانش بپیوندد و به یک روستای دور برود. او به روستایی به نام هجرک در استان اختران اعزام میشود؛ نامهایی که وجود خارجی ندارند. این روستا در یکی مناطق کویری مرکز ایران واقع شده؛ جایی که زندگی مردمان روستا با فقر و فلاکت و در بیآبی و محرومیت در دهه ۴۰ خورشیدی میگذرد.
ورود آرش به روستا نه تنها ورود سواد و آگاهی و آب و درمان و برکت است، بلکه جایگاه زنان را در روستا تغییر می دهد. گلبانو که زنی قدرتمند است و در عمل تمامی کارهای روستا به دوش اوست، زیر سایه کدخدا نمیتواند جایگاه اصلیاش را بیابد. اما با حضور آرش، اعتماد نفس پیدا کرده و در نهایت به درجه کدخدایی ارتقا مییابد. دخترش ماه جهان هم که دختری اهل کتاب و شعر و ادبیات است، با تشویق آرش به دانشگاه میرود، دکترای ادبیات میگیرد و استاد دانشگاه میشود.
دنیای ساخته شده به دست آرش در پیش از انقلاب، دنیایی است که رو به آبادانی و آزادی دارد و در آن دین و روحانیون جایی ندارند؛ دنیایی که عقل حاکم است و جایی برای خرافات نیست؛ دنیایی که در آن مسئولین حکومتی تنها در خدمت مردم هستند و از فساد در میانشان خبری نیست.
در این رمان به طور مشخص از دو سیاستمدار نام برده شده است؛ فرخرو پارسا و امیرعباس هویدا، نخستوزیر زمان پهلوی که هر دو بعد از انقلاب به دست انقلابیون اعدام شدند.
در دنیای این رمان تا پیش از انقلاب، شعر و ترانه و موسیقی ورد زبان آدمهاست و رقص و عشقبازی جزو لاینفک زندگیشان. اگرچه کیومرث پوراحمد به سیاستهایی از جمله انقلاب سفید نقدهایی دارد، اما در کل دهه ۴۰ خورشیدی در ایران را دههای تصویر کرده که ایران رو به پیشرفت است و رفاه و دانایی عامه مردم رو به افزایش است. اما در نهایت این انقلاب است که در این رمان مانع پیشرفت مردمان شده و کشور را به ویرانی و تباهی میکشد.
آرش همه خصوصیتهای مثبت و دانستهها و دریافتههای خود را مدیون بالیدن در دامان مادری همچون فروغالزمان است که تربیت و آزادمنشی را توأماً به او آموخته. یکی از نقاط اوج داستان، مواجهه آرش با پذیرش بیماری آلزایمر مادر است که مؤلف داستان، صحنههایی غمگین را به پیش چشمان خواننده متصور میکند.
نویسنده رمان، بستر سیاسی و اجتماعی ایران در آن سالها را نیز ترسیم می کند. او در قالب شخصیتهایی با اندیشههای متفاوت، از برخی برنامههای دولت که در این عمرانیها و رواداریها مؤثر بودهاند، یاد میکند. تقابل آرا و همپوشانی نظرات یاور، آرش و ماهجهان در دیالوگها آشکار است.
غیر از عاشقانهای که میان آرش و ماهجهان برقرار میشود، گلبانو، ترمه، و دو سپاهبهداشتی که بعدها به بهداری روستا اعزام میشوند، از روابطی آزاد برخوردارند و مردم روستا به یمن حضور آرش و خدمات و خیرخواهیهایش، اعتماد و رواداری را در روابط خود تقویت میکنند. نویسنده رمان در بخشهای مختلف داستان، انحصار مردان در چندهمسری اسلامی را مورد انتقاد قرار میدهد و بر روابطی آزاد، خارج از حیطه سنت و مذهب تأکید میکند.
